|
داستانهای کوتاه
|
پل داستانی کوتاه از فرانتس کافکا سخت و سرد، پلی بودم روی یک پرتگاه. اینطرف، نوک پاها و آنطرف، دستهایم در زمین؛ چنگ در گِل انداخته بودم. باد در دو طرفم به دامن قبایم میزد. در ته پرتگاه، جویبار سردِ قزلآلاها صدا میکرد. هیچ جهانگردی بر آن بلندی صعبالعبور راه گم نمیکرد. پل در نقشهها به ثبت نرسیده بود. همینطور افتاده بودم و انتظار میکشیدم. باید انتظار میکشیدم. هیچ پلی نمیتواند بیآنکه فروریزد، به پل بودن خود پایان دهد.
[ چهارشنبه ششم آبان 1388 ] [ 1:50 ] [ فواد ]
[ ]
خودکارم را گذاشتم زمین وقولنج دستهایم را شکستم و خودم را کش آوردم .کمی توتون داخل پیپم چپاندم وآن را چند بارمحکم کوبیدم . رفتم جلوی پنجره ی اتاقم که در طبقه ی دوم یک ساختمان قدیمی قرار داشت و به اکثر خانه های مجاور مسلط بود . روی سیم برقی که ازتیربرق داخل کوچه به خانه کشیده شده بود دو کبوتر کنار هم نشسته بودند که خود را به لی لی سیم برق و نسیم خنک تابستانی سپرده بودند.با باز کردن پنجره ودیدن من با سرعت پریدند وسیم برق را لی لی کنان باقی گذاشتند. آه طفلکی ها انگار من خلوتشان را به هم زده بودم وبرایشان مزاحمت ایجاد کرده بود. بی اعتنا پیپم را روشن کردم وچند تا نصف پوک سریع به آن زدم تا چاغ شود بعد دستم را زیر آن گذاشتم ویک پوک عمیق به آن زدم واطرافم را به دقت دید زدم . توی خانه ی روبرو سعید همسایه مان را دیدم که توی آشپزخانه مشغول شستن ظرفها بود چقدر پیش بند سفید بهش میامد زنش کمی آنطرفتر داشت برایش حرف می زند وبعضی وقتها با هم می خندیدند بعداز چند دقیقه متوجه من شدند.لبخندی زدم و دستی برایشان تکان دادم وبهشان سلام کردم اما او با عصبانیت پرده ی آشپزخانه اش را کشید. آه طفلکی ها انگار من خلوتشان را به هم زده بودم وبرایشان مزاحمت ایحاد کرده بودم . کوچه خلوت وساکت بودو جز صدای کم رمق ماشینهایی که از خیابان های اطراف رد می شدند صدایی نمی آمد. ناگهان صدای نامفهوم وگنگی از داخل کوچه توجهم را به خود ش جلب کرد.کنجکاو شدم وسرم را پنجره بردم بیرو ن پسر جوانی که تا بحال ندیده بودمش چند متر بالاتر جلوی در خانه ی همسایه بغلی مان ایستاده بود وداشت با یک نفر حرف می زد. در تا نصفه باز بود ومشخص نبود با چه کسی دارد حرف می زند . مضطرب ونگران به نظر می رسید ومرتب اطرافش را نگاه می کرد .یک جعبه ی کوچک کادو شده را از توی جیبش در آورد و به صاحب صدا نشان داد دست سفید ونازکی از در بیرون آمد وقصد داشت جعبه را بگیرد که پسرک دستش را عقب کشید و سری به علامت نمیشه تکان داد .بعد از چند دقیقه پسرک سرش را داخل در برد طوری که بدن ودستهایش بیرون در مانده بود و بعد از چند ثانیه سرش را بیرون آورد پسرک کاملا سرخ شده بود و بعد همان دستهای نازک وسفید از در بیرون آمد وجعبه ی کادو شده را گرفت وتو برد.ناگهان پسرک متوجه من شد برایش دست تکان دادم وبهش سلام دادم اما او به سرعت از آنجا دور شد ورفت و بعد صدای در آمد که محکم بسته شد . آه طفلکی ها انگار من خلوتشان را به هم زده بودم و برایشان مزاحمت ایجاد کرده بودم. یک پوک دیگر به پیپم زدم ودود آن را داخل کوچه ی خلوتمان رها کردم . دختر همسایه روبرومان را دیدم که تازه روی پشت بام آمده بود و داشت رختهایی را که شسته بود روی بند پهن می کرد با دیدن من کمی روسریش راجلو کشید ودامنش را که جمع کرده بود پایین زد. برایش دستی تکان دادو وبهش سلام دادم اما او رویش را برگرداند و چیزی شبیه مرتیکه ی چشم حیز گفت و بعد با سرعت رختهایش را چلاند وپهن کرد وپایین رفت. من همچنان مات ومبهوت مانده بودم ودنبال دلیل کارش می گشتم شاید بخاطر آن بود که من خلوتش را به هم زده بودم ومزاحمش شده بودم. انگار وجود من برای خیلی ها مزاحمت ایجاد کرده بود پیپم راچند بار آرام به لبه ی کنارپنچره زدم و خاکستر آن را خالی کردم وپنجره را بستم .پشت میزم نشستم وخودکارم را دستم گرفتم وادامه دادم :«عزیزم کجایی اینجا هیچ کس حاضر نیست تنهاییم را شریک شود» [ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ] [ 22:6 ] [ فواد ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |